شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۵
وقتی دشمن قواعد بازی را عوض می‌کند، تصمیم‌ها هم باید تغییر کند

حوزه/ سیره نبوی نشان می‌دهد پیروزی حقیقی، تنها دفع حمله دشمن نیست؛ بلکه از میان برداشتن سرچشمه‌های تهدید و جلوگیری از تکرار آن است.

به گزارش خبرگزاری حوزه، حجت‌الاسلام طباخیان پژوهشگر تاریخ اسلام و نهج البلاغه با تأکید بر اینکه «خون‌خواهی» مفهومی ریشه‌دار در معارف اسلامی است، گفت: تغییر رفتار دشمن، تغییر در شیوه تصمیم‌گیری را می‌طلبد و نمی‌توان با واقعیت‌های جدید، با الگوهای گذشته مواجه شد.

خلاصه قسمت دوم

سیاست‌گذاری موفق، وابسته به درک درست واقعیت‌های میدان و تغییر به‌موقع راهبردهاست؛ ایستادن بر روش‌های گذشته، بزرگ‌ترین عامل شکست است.

سیره پیامبر اکرم(ص) نشان می‌دهد با تغییر رفتار دشمن، شیوه مواجهه نیز تغییر می‌کند؛ از دعوت و مدارا تا ایجاد بازدارندگی و اقدام متقابل.

بی‌توجهی به شرایط جدید، انسان را مانند کوفیان همیشه یک گام عقب‌تر از حوادث قرار می‌دهد؛ حتی اگر نیت خیر داشته باشد.

در جنگ خندق، پیامبر(ص) با بهره‌گیری از تدبیر، اتحاد دشمن را شکست و پس از دفع تهدید نیز عوامل اصلی خطر را رها نکرد.

درس بزرگ سیره نبوی این است که امنیت و پیروزی، نتیجه‌ی تصمیم‌های هوشمندانه، اقدام به‌موقع و انطباق مستمر با واقعیت‌های میدان است.

شروع جلسه سوم

در شب‌های گذشته فرمودید تغییر پارادایم در رفتار پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله اتفاق افتاد. حال پرسش این است که تعامل ایشان با دشمنان خارجی چگونه تغییر کرد؟

با مثالی بحث رو شروع میکنم، تصور کنید ده‌هزار نفر لشکر پشت شهر مدینه آمده‌اند و پشت خندق‌ها گرفتار شده‌اند. تمام تلاش پیامبر اکرم و مدینه در آن لحظات، حفظ موجودیت است؛ این کاملاً طبیعی است.

اما سؤال اینجاست: آیا در سحرگاه بیست‌وچندمین روز محاصره، وقتی ابوسفیان خسته می‌شود، دیگر توان ادامه ندارد، صحرای پشت سرش را رها می‌کند و از پشت خندق فرار می‌کند و بازمی‌گردد، هرچند بیانیه‌ای تند هم صادر می‌کند، که می‌توان آن را چنین تحلیل کرد: هرچند اکنون کم آورده‌ای و برگشته‌ای، اما دست‌خالی برنمی‌گردی و برای ژست رسانه‌ای‌ات هم حرف‌های تند و تهدیدآمیزی می‌زنی، در این نقطه، ما با دو تصمیم کلان روبه‌روییم؛ دو نوع موضع‌گیری داریم.

از بینندگان می‌خواهم خودشان را در این شرایط قرار دهند؛ فکر کنند رسانه‌چیِ مدینه‌اند.مثلاً خیلی از ما امروز کانال ایتا داریم و اکنون در کف مدینه‌ایم، سال پنجم هجری. ابوسفیان برگشت، موجودیت مدینه تثبیت شد. در قبال این تثبیت، هشت شهید دادیم، از جمله سردار بزرگی مانند سعد بن معاذ، اما در قبال آن، مدینه آسیب ندید؛ این خودش چیز بزرگی است.

حالا که اینان پشیمان شده و برگشته‌اند، چه کسی دوباره برای یهود پول جمع می‌کند تا این کار را تکرار کنند؟ احتمالاً بنی‌قریظه، آن قبیله‌ی یهودیِ همسایه‌ی مدینه که می‌خواستند به دشمن پایگاه بدهند، همین الان تنبیه شده و دارد از ترس می‌لرزد؛ چون قریش رفت، ابوسفیان رفت، و او تنها ماند در برابر پیامبر. پس او هم حتماً متنبه شده است؛ احتمالاً می‌شود با یک قرارداد، قضیه را تمام کرد.

خیبر هم که صدوشصت کیلومتر آن‌طرف‌تر است، اصلاً کاری از دستش برنمی‌آید. دوباره چه کسی می‌رود پول توزیع کند و اینان را به میدان برگرداند؟ ابوسفیان هم اگر زوری داشت، سال چهارم، که پارسال بود- به جنگ می‌آمد؛ همین بنی‌قریظه‌ی بی‌خرد بودند که او را به این صحنه کشاندند و حالا که گوشمالی داده شده‌اند، می‌شود قراردادی بست و کار را تمام کرد.

این استدلال هم منطقی به‌نظر می‌رسد، این‌طور نیست؟ مگر ما جنگ‌طلبیم؟ آنان آمدند موجودیت ما را تهدید کردند؛ الحمدلله پیامبرمان هم زنده ماند، لازم نشد خدای عزیز پیامبری دیگر تعیین کند. حالا دیگر چه می‌خواهیم؟ بس است دیگر.!

این یک دوراهی به‌شدت سخت و ترسناک است. یا شما اینجا به منازعه پایان می‌دهید و احتمالاً خیلی‌ها می‌گویند منطق صلح همین است؛ به مردم فکر کنید، خسته‌اند، رزمنده‌ها بیست‌وچند شب است به خانه نرفته‌اند، از بدر و حَمراءُالاسد و غزوات مختلف؛ بگذارید به زن و بچه‌شان برسند، مدینه در چه اضطرابی بود، خدا کمک کرد، فرشتگان یاری‌رسان آمدند، تمام شد، یا اینکه تصمیم دیگری بگیرید: که این‌ها آمدند برای جنگی وجودی، و چه‌بسا بار دوم هم بیایند؛ چون ما واقعاً آنان را متنبه نکردیم، بلکه فقط دفاع کردیم.

در دفاع، کسی را تنبیه نمی‌کنی؛ نمی‌شود با کلمات بازی کرد. مثلاً فرض کنید من بلند می‌شوم می‌خواهم به شما ضربه‌ای بزنم؛ سلاحی دارم و می‌خواهم شلیک کنم، اما شما هنرمندانه جاخالی می‌دهید و می‌روید زیر میز؛ تیر من به خطا می‌رود و آخرین تیر تفنگم هم همان بود؛ تا بخواهم اسلحه را دوباره پر کنم، مرا می‌گیرند و می‌برند. در این حالت، شما نمی‌توانید بگویید من آن مجرم را تنبیه کردم؛ فقط موفق شدید دفاع کنید. اگر زورم می‌رسید، شلیک می‌کردم؛ اگر تیر دومی هم داشتم، می‌زدم.

شاید من دیدم تفنگم تیر اول را زد و دومی خالی است، اما این را رو نکردم؛ شما هم نمی‌دانید. یک‌دفعه تفنگ را زمین گذاشتم و گفتم بیا بنشینیم صحبت کنیم، تا من تدبیری برایش بکنم. در این صحنه، هیچ‌چیز روشن نیست؛ تنبیهی رخ نداده است.

من بارها دیده‌ام خیلی‌ها این صحنه را صحنه‌ی تنبیه تصور می‌کنند؛ فکر می‌کنند دشمن به این جمع‌بندی رسیده که دیگر نمی‌تواند با ما بجنگد. چرا باید چنین فکر کنیم؟ دشمنی که اگر قرار بود بر اساس قواعد با ما بازی کند، اصلاً نباید از ابتدا پشت مدینه لشکر می‌آورد؛ او که بر اساس قاعده نیامده بود.

برخی خیلی خوش‌بین‌اند و به‌نظرم بیش‌ازحد اهل حسن‌ظن‌اند؛ چون خودشان آدم‌های عاقل، محاسبه‌گر و اهل اندیشه‌اند، تصور می‌کنند دشمن هم قطعاً بر اساس منطق و محاسبه عمل می‌کند!

راه دوم این است که احتمال بدهم دشمن هنوز تنبیه نشده؛ خطر وجودی یک‌بار دفع شد، اما ممکن است بار دوم دفع نشود؛ و من باید بروم سراغ خنثی‌کردن همه‌ی اجزای این تهدید وجودی. ما قرار نیست در مدینه شب‌ها با خیال راحت سر بر بالین بگذاریم، مادامی‌که این تهدیدها زنده‌اند.

وقتی پیامبر داشتند خندق می‌کندند، اصحاب به سنگ بزرگی رسیدند که هرچه کردند از جایش تکان نخورد. پیامبر کلنگ برداشتند، جلو آمدند و شروع کردند به ضربه‌زدن به آن سنگ تا آن را بشکنند؛ کاری که اصحاب نتوانسته بودند انجام دهند. پیامبر با ضربات محکم، سنگ را ترک انداختند و به اجزای کوچک‌تر تقسیم کردند تا مسلمانان بتوانند آن را از خندق بیرون بیاورند.

به هر ضربه‌ی کلنگِ پیامبر، جرقه‌ای به آسمان می‌رفت -چون سنگ بر آهن کوفته می‌شد- و پیامبر با دیدن هر جرقه می‌فرمودند: این بشارت فتح ایران است؛ این بشارت فتح روم است؛ این بشارت فتح یمن است.

من همیشه به دوستان می‌گویم: پیامبر در حال کندن خندق، به این فکر می‌کردند که قرار است مدینه به‌مثابه‌ی جهانی بزرگ -به‌اندازه‌ی همه‌ی غرب آسیا، منهای چین- تبدیل شود؛ قرار است تمدنی به‌گستره‌ی بیست‌وچهار، بیست‌وپنج کشور امروزی تأسیس شود. اگر می‌خواهم چنین کاری کنم، باید در همین مدینه شب‌ها با خیال راحت سر بر زمین بگذاریم؛ تا زمانی که اجزای این تهدید وجودی زنده‌اند، نمی‌توانیم تمدن اسلامی‌مان را بنا کنیم. یعنی اول باید امنیت خودمان تأمین شود، تا بتوانیم به گام‌های بعدی برسیم.

این یک دوراهی سخت است. مطمئن باشید اگر برخی از همین عزیزانی که امروز در کنار ما هستند، آن روز در مدینه بودند، به پیامبر می‌گفتند: اگر اجازه بدهید، از این فرصت پیش‌آمده بهره ببریم، کمی مدینه را تجدید قوا کنیم؛ ما موجودیتمان را حفظ کردیم، ما جنگ‌طلب نیستیم. اما تدبیر پیامبر بر این قرار گرفت که: نه، تا روزی که همه‌ی اجزای این تهدید وجودی از میان نرود، رهایش نمی‌کنیم.

این دوراهی، بارها در تاریخ پیش‌روی اقوام مختلف قرار گرفته است. حتی اگر پیامبر اکرم را نه از منظر معصومیت، بلکه به‌عنوان یک حکیم و مدبر ببینیم که موفق شد از حجازی بی‌قانون و بی‌دولت، به حجازی قانونمند و دارای دولت برسد، باز هم باید بگوییم: تهدید را نباید رها کرد؛ باید آن را منتفی کرد.

من وقتی در خانه‌ام مار می‌بینم، این یک خطر بزرگ است؛ وقتی بچه‌ی کوچکی در آن خانه دارم، تا زمانی که آن حیوان موذی را پیدا نکرده‌ام، در آن خانه زندگی نمی‌کنم. حتی دیده‌اید گاهی بچه‌ای می‌دود و می‌گوید بابا، پشت آن کمد عقربی دیدم؛ آن‌گاه کل کمد را یک هفته خالی می‌کنند، حتی اگر به حرفش اعتباری هم نباشد، چون تهدید را جدی می‌گیرند.

حال چرا باید توقع داشته باشیم پیامبر این تهدید وجودی را رها کند؟ رها نمی‌کند؛ به تک‌تک اجزای آن می‌پردازد. حالا آیا ما باید برویم مستقیم با بنی‌قریظه بجنگیم؟ اینجا زبان‌هایی شروع می‌شود به چرخیدن...می‌دانید خیبر یعنی چه؟

خیبر یعنی شهری بزرگ‌تر از مدینه؛ خیبر یعنی انبار آذوقه‌ی حجاز؛ خیبر یعنی مردانی نظامی که فن ساخت منجنیق را از روم آموخته بودند. می‌خواهید به مصاف قلعه‌ای بزرگ برویم که تسخیرناپذیر بود؟ می‌خواهید ما را دوباره وارد جنگی کنید؟ کافی است دیگر، تا کِی جنگ‌طلبی؟

این ادبیات، بسیار آشناست؛ فکر نکنیم امروز خلق شده است. برخی توان مقاومت ندارند -نمی‌خواهم قضاوت کنم، خدا از دل‌ها خبر دارد- یا اصلاً مقاومت را نمی‌پسندند، اما نمی‌توانند صراحتاً بگویند؛ به‌جای آن، منطق مقاومت را تخریب می‌کنند. یعنی نمی‌خواهد بجنگد، اما نمی‌تواند بگوید نمی‌خواهم بجنگم؛ پس می‌گوید بالاخره مردم هم باید زندگی کنند، دیگر بس است این‌همه جنگ.

خوب است رک و راست با هم حرف بزنیم؛ بگویند ما اصلاً منطق مقاومت را قبول نداریم. اما تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد اگر تهدید وجودی را دفع نکنی، برمی‌گردد؛ نمی‌توانی رهایش کنی.

من امروز دیدم نتانیاهو -که پیش از این هم بارها گفته- ایران را به سرطان تشبیه می‌کند که باید از بدن بیرون کشیده شود. این جمله را چهل‌وهفت، هشت سال پیش، حضرت امام فرمودند، اما دردناک این است که ما هنوز در میدان عمل به این جمله باور نداریم؛ او باور کرده -هرچند به‌غلط- اما ما هنوز نه.

امیرالمؤمنین فرمودند دشمنان در کفرشان متحدند؛ اما ما در حقّمان این‌گونه متحد نیستیم، چون هنوز باور نکرده‌ایم این یک تهدید وجودی است.

پیامبر خدا بنی‌قریظه را نابود کردند. ببینید، این ماجرا مرحله‌به‌مرحله پیش می‌رود و در هر مرحله، همان ادبیات تکرار می‌شود: رفتید قلعه‌ی بنی‌قریظه را گرفتید، فتح کردید، و پیامبر مؤاخذه‌ی سختی هم از آنان کشید؛ این‌طور نبود که فقط یک ضربه بزنند و برگردند.

جالب اینجاست که بنی‌قریظه وعده داده بود قلعه‌اش را پایگاه قریش کند، اما عملاً این کار را نکرد؛ با این‌حال، پیامبر همین وعده را نقض پیمان به‌حساب آوردند و آنان را مؤاخذه کردند -نه اینکه واقعاً پایگاه داده باشند، بلکه چون نیت این کار را داشتند، باید تنبیه می‌شدند.

این تنبیه چه بود؟ در برخی گزارش‌ها آمده که شامل کشتار گروه گسترده‌ای از مردان نظامی آنان بود؛ دست‌کم اخراج همیشگی‌شان از منطقه رخ داد. پیامبر آنان را رها نکردند. حتماً بسیاری آن زمان می‌گفتند: خب، وعده دادند اما عملی نکردند، هیچ قریشی از آنجا رد نشد، ما اصلاً وسط جنگ پشیمان شدیم. اما پیامبر می‌فرمودند: تو نیت اقدام علیه من را داشتی؛ چه تضمینی هست که بار دیگر این کار را نکنی؟

حالا چند تا بنی قریظه کوچک دور ایران، ولو حرفش باشه که این‌ها به ما حمله کرده‌اند و ما هنوز خطر اینها که هیچ قدرتی ندارند رو از بین نبردیم!

می‌بینید، این سنت رسول خدا نیست که بگوییم چون قدرت آنان کم بود، شاید حمله نکرده باشند، پس آنان را رها کنیم. البته کسی می‌تواند بگوید من به سنت رسول خدا عمل نمی‌کنم، می‌خواهم بر اساس عقل و مصلحت خودم عمل کنم؛ عیبی ندارد. اما نمی‌شود در بیانیه‌ها آیه بخوانیم و رفتارمان چیز دیگری باشد؛ نمی‌شود در مهم‌ترین صحنه‌ی سیاست‌ورزی، خود را تابع نبی اکرم ندانیم، اما در بسیاری از فقرات دیگر به ایشان استناد کنیم.

خب، بنی‌قریظه را از بین بردیم؛ آیا کار تمام شد؟ نه. پیامبر با منافقان داخل مدینه هم برخورد کردند. یکی از این منافقان -به نام عبدالله بن اُبی- مرد؛ پسرش در تشییع جنازه‌ی او شرکت نکرد، از خجالت. پیامبر فرمودند اگر کسی می‌خواهد بر او نماز بخواند، برود بخواند، اما باید در تکبیرهای نماز میت، تصریح کند که این فرد منافق است. عجیب است؛ سنت نبوی این بود که حتی به جسد منافق هم حرمتی قائل نشدند.

یعنی این‌طور نیست که چون خندق تمام شد و پیروزی حاصل شد، بگوییم اگر چند نفر داخل مدینه هم قبل از آمدن قریش محاسبه‌شان اشتباه بوده و گرایشی به دشمن داشته‌اند، حالا که خطر رفع شده، رهایشان کنیم؛ همه دوستان و رفقای همیم، کار تمام شده. نه؛ پیروزی بعد از خندق، به‌جای رهاسازی، به میثاقی تازه بدل می‌شود -و چقدر این آشناست: تو در ذهن دشمن تصویری ایجاد کرده‌ای که او جرئت کرده به تو حمله کند.

ضمناً بعضی وقت‌ها می‌گویند فلانی که دیگر مرده، دستش از دنیا کوتاه است، دیگر باید ملاحظه کرد. اگر منش او هم با او مرده باشد، باشد؛ اما اگر منش او هنوز زنده است، باید نقدش کرد، چون منشش زنده است.

این نکته‌ی بسیار مهمی است: پیامبر نگفتند خب حالا دیگر بگذریم، یک صلواتی می‌فرستیم و تمام. نه؛ هرکس در ذهن دشمن تصویری ایجاد کرده بود که مدینه یک‌دست نیست، و اگر حمله کند، این افراد از داخل مدینه را به‌هم می‌ریزند -خون سعد بن معاذ در این میان، شوخی نبود- دست‌کم باید در جامعه رسوایشان کرد، در رسانه‌ها آن‌قدر رسوا کرد که دیگر جرئت بازگشت به عرصه‌ی رسانه‌ای و حرف‌زدن را نداشته باشند.

حالا از حق نگذریم، درباره‌ی همین موضوعی که فرمودید -باور به اینکه رژیم صهیونیستی غده‌ی سرطانی است- انصافاً مردم عزیز ما این‌گونه‌اند؛ هم در مواجهه با منافقان -نه به آن مفهوم فقهی، بلکه کسانی که به‌قول شما رویشان نمی‌شود بگویند مقاومت نکنیم، اما منطق مقاومت را قبول ندارند- با آنان هم زاویه دارند. و اتفاقاً مردم شریف ایران‌اند که ماهیت حقیقی اسرائیل را امروز روشن کرده‌اند.

اسرائیل وقتی می‌گوید ایران را تهدید وجودی می‌بیند، معلوم است که رهبری شهیدمان، نیروهای عزیز مسلح جان‌برکف، مردم عزیزمان و طیف جدی از سیاست‌مدارانی که برخی‌شان امروز در زمره‌ی شهدای ما هستند، به‌گونه‌ای عمل کرده بودند که رژیم فهمید این‌ها فقط شعار نیستند؛ واقعاً در میدان عمل آمده‌اند.

خدا رحمت کند شهدای ما را؛ مثلاً از میان همین سیاست‌مداران شهیدمان، مانند شهید لاریجانی نام ببرم -حتماً دشمن یقین داشت که تهدیدی که ایشان بر زبان می‌آورد، در مقام عمل هم واقعاً عملیاتی است. یا شهید خرازی، که خدا رحمتش کند.

یعنی ما در عرصه‌های مختلف کسانی داشتیم که دشمن می‌دانست حرف آنان به عمل خواهد رسید. الان هم اگر یقین کند ما انگیزه‌ی این کار را نداریم، رهایمان می‌کند؛ اما او هنوز باور دارد ما این کار را خواهیم کرد -و ان‌شاءالله هم خواهیم کرد.

حالا می‌گویید منافقان را زدید، بنی‌قریظه را هم زدید، دیگر چرا باید سراغ خیبر برویم؟ چون خیبر یک جنگ ابتدایی است؛ آنان حمله نکرده بودند، این پیامبر بود که حمله کرد. می‌پرسید چرا داریم می‌رویم سراغ خیبر که صدوشصت کیلومتر آن‌طرف‌تر است و اصلاً نمی‌تواند لشکرکشی کند؟

جالب است بدانید در همان یک سال فاصله‌ی میان بنی‌قریظه و خیبر، هر قبیله‌ی بادیه‌نشینی که کمترین ارتباطی با یهود یا قریش برقرار می‌کرد، مدینه احساس می‌کرد این قبیله در صدد تشکیل ائتلافی برای ضربه‌زدن به مدینه است؛ و پیش از انعقاد چنین اتحادی، پیش‌دستانه ضربه می‌زد. این خودش اتفاق عجیبی است.

پیامبر در کمتر از شش ماه، هشت عملیات نظامی («سریه») علیه قبایل بادیه‌نشین انجام دادند؛ قبایلی که به‌نوعی در حال تأمین لجستیک بودند -مثلاً قبیله‌ای که معمولاً صد اسب لازم داشت، ناگهان به دویست اسب رسیده بود، یا انبار زره و نیزه درست کرده بود. پیامبر پیش از آنکه این تدارکات به ثمر بنشیند، حمله می‌کردند و دستور می‌دادند تمام لجستیک این قبایل به‌نفع مدینه مصادره شود.

یعنی پیام این بود: مدینه شما را رصد می‌کند؛ اگر تکان بخورید، ضربه می‌خورید. من می‌ایستم تا تو ضربه بزنی؟ یک‌بار در خندق این کار را با من کردی؛ دیگر نمی‌گذارم این قطره‌ها جمع شوند و دریایی شوند.

عملیات‌های اطلاعاتی پیامبر هم جالب است؛ لشکرهایی سی‌نفره، سوار بر اسب، مأموریت می‌یافتند بروند تا فلان موضع را رصد کنند و بازگردند؛ روزها کمین می‌گرفتند، شب‌ها حرکت می‌کردند تا کسی آنان را نبیند، با راهنمای بومی می‌رفتند و برمی‌گشتند و خبر می‌آوردند؛ آن‌گاه پیامبر دستور می‌دادند به آن قبیله ضربه بزنند.

یعنی مدینه، سه سال تمام، پس از خندق، اتاق جنگ بود. پیامبر تنها زمانی کار را تمام‌شده دانستند که بت‌ها را در کعبه شکستند و فرمودند حالا دیگر می‌توانیم استراحت کنیم؛ اما حتی پس از آن هم، دیوار دفاعی را تا بیرون از شهر مدینه گسترش دادند و اجازه ندادند ذره‌ای از این هوشیاری کاسته شود.

نمونه‌ی دیگرش وقتی است که پیامبر در حدیبیه وارد شدند. آنچه در این ایام بارها گفته شده که «باید حدیبیه را دقیق بررسی کرد»، دقیقاً همین‌جاست: پیامبر زمانی به‌سراغ قرارداد حدیبیه رفتند که بنی‌قریظه را زده بودند، منافقان داخلی را زده بودند، قبایل بادیه‌نشین را زده بودند، و پیمان میان قبیله‌ی خزاعه و قریش را هم بر هم زده بودند؛ دشمن در ضعف بود. یعنی وقتی پیامبر با آنان وارد مذاکره شدند، آنان به‌گونه‌ای بودند که ناچار به کرنش بودند.

توصیه می‌کنم رفتارهای رسانه‌ای پیامبر را هم در این سه سال ببینید: بنابر قرارداد حدیبیه، سال بعد پیامبر برای عمره رفتند -به آن «عمرة‌القضا» می‌گویند- و به حاجیان دستور دادند احرام را طوری ببندند که بازویشان بیرون باشد تا ورزیدگی بدنشان دیده شود؛ و هنگام طواف کعبه، سه دور از هفت دور طواف را به‌حالت دو بروند تا استقامتشان را ببینند. پیامبر در عمرة‌القضا با دوهزار نفر مسلح -با سپر، زره و نیزه- حرکت کردند؛ سلاح را وارد مسجدالحرام نکردند، اما پشت آن نگه داشتند.

پیامبر تا زمانی که مکه را فتح کردند، دست از هوشیاری و آمادگی برنداشتند.

برای دانلود و شنیدن صوت اینجا را کلیک کنید.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha